درباره هستی من




Saturday, July 16, 2016

٭
اگه غمگینم فقط برای این نیست که آسمان اینجا هر لحظه گریه میکنه، قرار بود آسمون اینجا رنگش با آسمون های دیگه فرق کنه و به وعده وفا شد! ولی من بدنبال آسمون آبی بودم نه آسمون خاکستری! 





........................................................................................

Friday, March 18, 2016

٭
زندگى بايد زنگ تفريح داشته باشه، يا دكمه مكث
زندگى داره رو دور تند ميره در حالى كه من رو دور كندم!
يه پتو هم نداره كه برى زيرش خودتو قايم كنى، گريه كنى، فكر كنى، موسيقى گوش كنى همش جدى و خشن ميره جلو و مثل يك مادر يا پدر بداخلاق دست منم گرفته و دنبال خودش ميكشه!
حداقل اگر پتو داشت مينداختى روت كه نورا رو نبينى، تمرين كورى كنى
زندگى نامرده و زور ميگه مثل همه چيز ديگه اين دنيا





........................................................................................

Sunday, March 13, 2016

٭
It's raining outside and I'm raining inside, what a harmony!




........................................................................................

Sunday, March 06, 2016

٭
روزى كه دوست صميمى تبديل به دوست قديمى ميشه، روز جالبى نيستش!




........................................................................................

Thursday, January 14, 2016

٭
خانوم بند انداز هم حال ما رو پرسید و شماها نپرسیدین! عجب!!




........................................................................................

Friday, January 01, 2016

٭

آی آی زندگی
زندگی درست مثل ظرف های قدیمی خونه مامانت می مونه که جوون تر که بودی یا نمی دیدشون و بود و نبودشون فرقی نمی کرد یا اینکه می خواستی بندازیشون دور و با مامانت جر و بحث می کردی که این  آشغال های زشت چیه! بابا جان بندازشون دور. حالا چند قدم اون طرف تر از سی و پنج نزدیک های چهل با دیدین همون ظرف ها دلت یه جوری میشه. می خوای تک تکشون رو نگه داری و باهاشون باشی. 
آی آی زندگی
آرزوى ده سال پيش، كابوس امساله و كابوس ده سال پيش شايد آرزوى امسال باشه





........................................................................................

Friday, June 12, 2015

٭

وقتی کوری، یا خودتو میزنی به کوری کارای احمقانه میکنی! با تمام دنیا لجی، همه مقصرن چون تو رو درک نمیکنن! برای بعضی ها یک سیلی محکم زیر گوششون جواب میده که از این خواب یا کوری در بیان، ولی برای بعضی ها هم شاید عشق به زندگی جواب بده یا قرص ضدافسردگی... اونی که سیلی لازمه یه دوستی، خواهری، مادری بالاخره پیدا میشه سیلی رو بزنه ولی دوست، خواهر، مادر عشق رو نمیتونن بیارن دم در خونه ات یا دکتر روانشناس و نسخه اش رو!
اینقدر حماقت پشت حماقت میکنی تا یه هو چند سال دیگه به امروز نگاه کنی و بازم دوست، خواهر و مادر رو مقصر بدونی... بسه بیدار شو، کر و کور نباش، این نقش مظلومی که با غرور قدرت همراه هستش رو بذار کنار، دستت رو بذار روی زانوت و بلند شو... بسه بلند شو... خسته نشدی از این همه هیچ کاری نکردن؟ خوارکسه بلند شو، من خسته شدم تو ولی هنوز نشستی! بلند شو، چشماتو باز کن، یک تیپا بزن در کونش و پرتش کن بیرون... یه کاری بکن به جز کاری که همش داری میکنی... تغییر، یه تغییری ایجاد کن... کف دستم درد گرفت اینقدر سیلی زدم و هیچ چیز فرقی نکرد، مغزم تیر میکشه از تکرار مکررات، قلبم فشرده میشه از کاری که داری با خودت میکنی، عزیزم، قشنگم، بزرگترین دشمن تو، بزرگترین گرفتاری و بدبختی تو هیچ کدوم این چیزایی که میگی نیست، هیچ چیز هم تقصیر هیچ کس نیست، تمام تقصیرهای زندگی تو گردن خودت هستش، بزرگترین دشمنت خودتی!





........................................................................................